قبل از شروع درمان از شدت اضطراب بالا و افسردگی ،عملکرد نرمال و روزانه خودم رو از دست داده بودم. هرگز کاری رو شروع نمیکردم و یک هراس مبهمی از انجام کارها داشتم حتی گرفتن مدرک دانشگاهم بعد از 15 سال ! روابط خیلی محدودی داشتم و اگر کمترین موضوعی پیش می امد به دلیل اضطراب بالا و تپش قلب از حضور در بعضی مهمانی ها و مواجهه شدن با اون افراد قبلی خودداری میکردم. ساعت ها به موضوعات پیش اومده فکر میکردم و هیچ وقت ذهنم خاموش نمی شد.
بیشتر اوقات به تخیل پناه میبردم،انگار از بچگی عادت کرده بودم که برای آرام کردن خودم و کمتر شدن اضطرابم،خودم رو در موقعیت متفاوتی تصور میکردم.اگر در موقعیت دفاع از خودم قرار میگرفتم از شدت گریه نمی توانستم حرف بزنم و همین موضوع به شدت عصبی ام میکرد.الان حس میکنم انسان جدیدی متولد شده که میتونه نرمال زندگی کنه.یا مثل خیلی سال پیش مثلا زمانی که بچه بودم و بیمار شده بودم،شدم.کمتر فراموش میکنم و اگر تصمیمی برای انجام کاری داشته باشم اقدام میکنم.حساسیت کمتری نسبت به برخورد اطرافیان دارم و در صورت بروز مشکل وسواس فکری ازش عبور میکنم.
